یسنا

بایگانی نوشته های نشرشده

ایجاد قانون، تأمین حق حیات

حق مرگ و حق حیات از آغاز جامعه انسانی مورد توجه انسان به ویژه حاکمان و قدرتمندان بوده، یعنی به این مفهوم که کی باید زنده بماند و کی باید کشته شود. این حق نه مربوط به افراد بوده که میزیستند بلکه مربوط به کسی میشد که حقوق افراد را به گونه ای تصاحب کرده و خودش را میزان حق مرگ و حق حیات برای دیگران میدانست و با قهر و غضب این باورش را بالای افراد اجراء میکرد. به باور جامعه آنروز این عمل چهره قانونی داشت با آنکه این قانون نه فراورده ی حقوقی، اجتماعی و زیستی بود، بلکه از اقتدار خانواده گی حاکم سرچشمه میگرفت و به نژاد ناب و برتر خلاصه میشد که در ناخودآگاه انسان موقعیت قانونی مییافت. این روابط نژادگی ارزش خون داشت و میتوان گفت که خون مقیاس تفاوت، برتری و مرجع حق و قانون بود که حدود ازدواج را نیز همین رابطه ی خون تعیین میکرد. حتی امروز میتوان چنین باور را در درون اقوام و بسا قبیله ها دید که خویشتن را مرجع قانون میدانند و تقدس شان را درکرامت خون شان میجویند. از این نگاه حدود ازدواج شان بخاطر پاکی خون شان ونژادگی قانون، که به باور شان دارند، معین است. این باور برمیگردد به قانونگذاری دوره های کلاسیک که ناشی میشد ازنگرش حیات شناسی بدوی زورآوران جامعه انسانی روزگار کهن و به گونه ی ستم برجامعه تحمیل میگردید که به هرحرکت حقوقی افراد پاسخ مرگ و نیستی بود. تا اینکه این باور به ایدیولوژی و شناخت اجتماعی درآمد. یعنی زورآوران عاری از اشتباه، برگزیده و بی گناه و مرجع قانون بودند دربرابر مردم گناهکار، متزلزل، ناقبول و همیشه در اشتباه. از این لحاظ باید حق حیات و حق مرگ شان را همین زورمندان شایسته جاری میکرند. بالاخره این روال قانونی شد و درطی سده های متمادی ادامه یافت. سخن دراین است که قانون باید چگونه باشد؟ و درایجاد آن کیها نقش داشته باشند؟ قانون ایکه فرآورده ی حق و حقوق نیست چگونه حق حیات و حق مرگ ما را تأمین میکند؟ مقصد از پرسشها این است که دیده شود قانون تا چه اندازه زاده ی حق و حقوق جمعی و فردی است و به چه پیمانه حقوق مردم در قانون تبارز یافته و حدود حق تا چه اندازه واقعی و حقیقی محدود شده و همچنین مردم تا کدام اندازه حقوق و نفع همگانی را در سیستم قانون می یابند؟ به باور فوکو (حق) زندگی بدن ،سلامت ،سعادت و  ارضای نیازها (حق) بازیافتن آن چه هستیم و تمام آنچه میتوانیم باشیم (ورای تمام سزکوب ها یا "از خود بیگانگی ها") همان "حق" ایکه برای نظام حقوقی کلاسیک کاملاً غیرقابل فهم بود.

درست است که نظام حقوقی امروز و دیروز خیلی متفاوت اند زیرا در نظام حقوق کلاسیک حق و قدرت متمرکز و دراختیار یک شخص (حاکم) بود اما درنظام حقوقی متمدن و مدرن امروز حق وقدرت هردو پراگنده اند که برمیگردد به تمام افراد جامعه با آنکه سیاست برای کنترول و مهارش نقش اساسی را بازی میکند.

باید گفت که قانون گذاری نوین انسان را نه به سوی مرگ بلکه به سوی حیات سوق میدهد و میکوشد حق حیات را درجامعه تأمین کند یعنی با این روش از مرگ (کشتن) کاسته باشد، به این مفهوم که میخواهد حق حیات مخرفان حقوقی را نیز تأمین کند و دوباره به جامعه به حیث یک انسان سیستم-باور و جامعه-ساز تقدیم کند. دراینجاست که حق مرگ و حق حیات به قضاوت و عدالت مدرن جا خالی میکند. دراین کوتاه نوشته به قانون وحاکمیت قانون ازدید فلسفی، سیاسی  توماس هابز میپردازم. هابزفیلسوف انگلیسی در قرن 17 میلادی نسبت به انسان نظرخوش نداشت و درنبود حکومت جنگ همه علیه هم را تصور میکرد که دراین صورت انسان سبب انقراض نسل اش میگردید باآنکه چونین هم نیست زیرا انسان قانون ساز و درحین حال قانونگرا  هم است یا این قانون از نوعی قانون های سرکوب گر (ناشی از ستم) و یاهم از نوعی حقوقی (ناشی از عدالت) باشد. درهردو روش هدف جلوگیری از هم پاشیدن اجتماعی است که نوع نخست پیش پرداخته و انسان ابزاری برای موجودیت قانون است یعنی توافق کمتر وجود دارد مگر درنوع دوم قانون پرداخت عینی انسان به روابط زنده اجتماعی است که در اینجا قانون ابزار برای حیات و موجودیت انسان است یعنی انسان آگاهانه مجری چونین قانون برای رفاه حیاتی شان میباشد.

هابز برای اینکه قانون پیاده شود حق تأمین حیات و آزادی همگانی را میخواهد به شخص ثالث انتقال دهد که این شخص عبارت است از حاکم (سلطان). به باور او درصورت انتقال ندادن این حق به پادشاه، وضعیت زندگی وضعیت طبیعی است که هرکس درچونین وضعیت دفاع از زندگی خود به قیمت مرگ دیگران، از آن برخوردار است. عقاید هابزبه عقاید سیاسی ماکیاولی درباره انسان و حکومت تقریباً همگون است مگر هابزنسبت به مکیاولی نظریات حقوقی، سیاسی پیشتازانه تری دارد.

هابز کتاب لویاتون را وقتی نوشت که کشور انگلیس حکومت جمهوری داشت ،جنگ که بین سلطنت طلبان و مجلسیان درگرفت درنتیجه مجلسیان پیروز شدند و سلطنت طلبان به شکست مواجه شدچارلزنیز به اعدام رسید (1649) . هابزدراین وقت مخالف جمهوریخوان و طرفداربسیار قوی حکومت سلطنتی بود. او درکتاب لویاتون اعلام میدارد که ماهمه درپی ارضاء خواهش و آرزوهای خودهستیم اگر حکومت قوی (سلطنت) نداشته باشیم دمار از روزگار یکدیگر خود میکشیم. بنابرین لازم میداند که ما همه توافق کنیم و این حق را به شخص ثالث واگذاریم تا این مرجع ثالث ازحیات وآزادی ما حمایت کند. دراین صورت این مرجع ثالث از امتیاز قانونی در برابر ما برخوردار میگردد وآنگاه میتواند خیرهمگانی را تأمین کند. این مرجع قانونی از نظرهابز باید به منزله ی یک حکومت استبدادی عمل کند درحین حال مردم نیز موظفند اطاعت کنند. هابز حکومت را بنام کتابش که لویاتون است میداند. لویاتون خزنده ی آبی عظیم جثه است که درفصل 41 کتاب مقدس از آن وصف شده: جانوری که دارای پوست قوی و ضخیم میباشد همچنین پشت وسینه اش با شاهپرهای استخوانی پوشانده شده که جانور را ازهرخطر بیرونی مخفوظ میدارد. بناء حکومت نیزباید مانند لویاتون باشد تاکسی نتواند به او صدمه زند، تا اوبتواند قانون را پیاده کند. طوریکه گفتیم هابز انسان را یک موجود سرکش تصور میکرد. جزبه قهر نمیتوان انسان را به اطاعت قانون واداشت از این روی برای حکومت وجاری کردن قانون چنین معادل سازی کرد. او رفتارو حالات آدمیان را باداشتن حکومت و در نداشتن حکومت، مانند حرکت ماده مقایسه کرد، حرکت ماده را برخلاف ارسطوتصور میکرد. یعنی حرکت ماده را نامنظم و تابع تصادم میدانست باور داشت که اگر همین تصادم حرکت ماده را کنترول نکند همواره حرکت ماده بی قرار و مخالف هم خواهد بود به باور او اگر آدمیان هم تحت فشار قرار نگیرند همانسان مخالف یکدیگر عمل خواهند کرد. هم چنین او اعتقاد داشت که درصورت نبود حکومت انسان عمل پیش گیرانه علیه یکدیگر انجام خواهد داد که آنوقت هیچکس به زندگی اطمینان نخواهد داشت. زیرا همواره درحال تجاوز به یکدیگر قرار داریم و جنگ همه علیه همه فرامیرسد. هابز میگوید آنگاه نه جایی برای کاری پیداست، نه کشت گیاهی، نه استفاده از دریا، نه حسابی، نه علمی، نه هنری و نه ادبیات وجود خواهد داشت و نه عشقی و نه دوستی ای. همه جا را یأس و ناامیدی فرامیگیرد و مرگی ناشی از خشونت، زندگی تباه و عمر بسیار کوتاه به سراغ ما انسانها میرسد. برای تاکید این باورش زندگی مردم بومی امریکا را مثال میزند که به گونه ترس نسبت به هم میزیستند. چنانکه در آغاز مقاله اشاره شد که انسان همیشه این استعداد را خواهد داشت که حدود روابط شان را برای حیات همگانی تعیین کند. درست است که استثنا های تخلف ورزی از قانون نیز از ویژگی های انسان میباشد با اینهم به آن اندازه نخواهد رسید که نسل خود را به انقراض و نابودی بکشاند. این همه هراس هابز را وامیداشت تاحق را به شخص سوم انتقال دهد و این شخص فرمانروای باشد مستبد که بتواند همه را به اطاعت قانون وادارد و درست مانند لویاتون کتاب او باشد. اما هابز برای افراد ایکه توافق کردند تا حقوق شان را به شخص ثالث بسپارند نیز حق قایل است که باید حاکم این حق را رعایت کند و درصورت رعایت نکردن، افراد میتوانند از حکم شاه سرپیچی کنند به این معنا که فرمانروا نمیتواند شما را به سربازی به زور وادارد و یا به زورشما را به کشتن خودتان و یا به کشتن دیگران فرابخواند در این صورت به ماحق میدهد که جان خود را نجات دهیم و از خودمقاومت نشان دهیم. یا اینکه فرمانروا شما را از تنفس هوا وخوردن دارو وغذا بازدارد در این صورت فردحق دارد از حکم فرمانروا سرپیچی کند وبافرمانروا مقابله کند در غیر این موارد اگر با فرمانروا مقابله کنیم در واقع باخود مقابله کرده ایم زیرا ما با لویاتون (حکومت) بیعت کرده ایم تا حکومت از زندگی و آزادی ما حمایت کند زیرا همین طرف ثالث است که برای ماقانون وضع میکند و برای تأمین آزادی و زنده گی همگانی میکوشد پس لویاتون (حکومت) اختیاراعدام و مجازات ما را دارد. از این نگاه وقتی که به لویاتون تابعیت کنیم حق نداریم با اوبه مقابله برخیزیم جزدرچند مورد که ذکر آن رفت.

هابز با ینکه طرفدار سلطنت بود ولی سیاست را بخشی از طبیعت نمیدانست. باورداشت که ما انسان ها استیم که ترتیبات سیاست و قانون را برقرارمیکنیم یعنی هابز باورداشت که قوانین از پیش وجود ندارند بلکه انسان هاستند که قوانین و حکومت را بنابه پیمان و قرارداد به وجود مییاورند وقتی که هابز این نظر را ارایه کرد کلیسا و اکثر از مردم بدین باوربودند که قدرت پادشاهان حق خدادادی است که ایرانیان به این باور فره ایزدی میگفتند و عربها این باور را ذلاالله میدانستند. کلیسا و مردم آن روزگار سیاست را بخش از طبیعت میدانستند و قدرت پادشاهان را نیز امر طبیعی میدانستند از این نگاه اکثر مردم و کلیسا ازهابز روگردان شدند و این نظرهابز را مخالف دین عیسویت دانستند. هابز با آنکه طرفدار نظام سلطنت بود ناگزیر شد که بانظام ضد سلطنتی کنار بیاید.

هابز درباره زنان نظرقابل توجه داشت که نسبت به زمان اش خیلی پیش تازانه و از ارزش خاص برخوردار است. او حقوق زنان و مردان را درنظام طبیعت برابر میدانست. باور داشت که این طبیعت نیست که زنان را درعرصه زندگی از حقوق شان محروم کرده و منزوی ساخته بلکه نظام اجتماعی ساخته مردان است که درحق زنان چونین ستم را روا میدارد که خیلی به آرای فیمینستی امروزی نزدیک است. اوبه این باور بود که مادر ما حق دارد ما را در کودکی زنده بگذارد یا بکشد. به هرصورت مادر میتواند درباره حیات و ممات ما تصمیم بگیرد اما مردان استند که حکومت میکنند. از این نگاه به سهم زنان درحکومت ونظام سیاسی حقوقی باورمند بود. این اعتقاد حقوقی سیاسی هابز درآن عصر خیلی پیشرفته تلقی شده و حتی امروز میتواند درجهان سوم از ارزش سیاسی و حقوقی برخوردار باشد. اما در آرای هابز عقایدی هم استند که امروز دیگر ارزش ندارند. اعتقاد ایکه او نسبت به حرکت ماده داشت از نظر فزیک امروز بی اعتبار است و دیگر اینکه درنبود حکومت مردم یکدیگر را میکشند و نسل انسان به انقراض و نیستی میگراید نیز قابل قبول نیست. با اینهم بسا آرای فلسفی سیاسی هابز هنوز جای در فلسفه سیاسی کنونی دارد. از جمله این نظرهابز که ما به رهبران سیاسی نیازداریم تا بتوانند در روابط بین المللی قدرت ثالث و مستقل را به میان آورند تا از جنگ کشورها با یکدیگر بکاهند و همچنین در باره ی قرارداد و پیمان های سیاسی حقوقی و ایجاد دین و وظیفه که مانسبت به حکومت داریم و حکومت نسبت به ما دارد ارزش خود را دارد زیرا برداشت که ما از سیاست و حکومت داریم نزدیک به همین باورهاست با اندک تفاوت کیفی. هابز در پی ایجاد قانون و اجرای قانونی بود که بتواند حق حیات ما را تأمین کند با وصف که برای جاری کردن قانون به حکومت مستبد تکیه میکرد مگر با اینهم دغدغه ی حقوقی اش همین تأمین حق و حیات بود.

 

منابع:

1- اراده به دانستن، میشل فوکو، ترجمه ترجمه نیکو سرخوش، افشین جهاد ندیده نشرنی چاپ اول سال 1384.

2- لیبرالیسم، جان گری،ترجمه محمد سا وجی،تهران وزارت امور خارجه مرکز چاپ وانتشارات سال 1381.

3- ششمین برنامه ازتاریخ فلسفه سیاسی درغرب،نشر رادیو بی بی سی سال 1383.

4- توماس هابز وضع طبیعی، خیام عباس، ماهنامه آفتاب.
+ نوشته شده در  87/10/15ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط يسنا