معلوم نیست، چه وقتی، چادر مریم یک شنگه می شود و مریم، یک شنگه شدن چادرش را شگون دانسته و چشم به راه عاشق اش می نشیند؟

دختران شهر را تکنالوژی چنان بی رمق کرده است که هیچ شگونی، برای شان مژده عشق را نمی دهد، و هیچ رمز ورازی عاشقانه ای سبب خبر عشق از پیرهن به بدن دختر نمی شود؛ حالا دنیای مسیج است، باید مسیج کنی و مسیج کنی، تا دختر بدانه که گپ از چه قراره!

پس از صدها نشانه که از دنیای شاعر به جهان دختر فرستاده می شود، و دختر هیچ این اتفاق ها را بنا به تغییر نشانه ها درک نمی کند؛ حوصله شاعر سر می رود، ناگزیر می شود تا دست به شنگ چادر دختر بزند:

یک روز بوسه کرده از تو هم سپاس می کنم

یک روز بوسه داده من بهت تماس می کنم

همپای یک چراغ، یک ستاره، یک غروب ویک...

یک حجم آب وروشنی تو را قیاس می کنم

با مغز گیج، مظطرب ولی هنوز امیدوار

از شنگ چادرت گرفته التماس می کنم

...

کاوه جبران! شوخی کردم. از بس که مریم گفته بودی. من هم با مریم آغاز کردم.

مریم از تو!

در امتداد خواب مریم برهنه بود

چشمم سفید شد که مانند دشنه بود

ناگه برای شب مبارک زدم که چون

تصویر ماه من در آن پهنه پهنه بود

او شاهکار و من سراسیمه منتقد

ذهنی که خالی از بلی، خالی از نه بود

چندتا فرشته که آبی برون زدند

تا او نظیر آب بی خال ورخنه بود

اما نصیب من از این بستر سفید

چند داغ کوچکی که از پشت صحنه بود

آقا گناه نداشت این خواب دیشبم

مریم برهنه بود و مریم برهنه بود

شاعر در این مجموعه شعری، کاملا یک مرد زمینی است و مریم هم یک زن زمینی است. نگاه شاعر به مرد و زن در این مجموعه شعری، سرشار از حس عشق است که هیچ نفرت و گناهی، این حس عاشقانه شاعر را نمی آلاید.

بینش شاعر، مانند بینش شاعران دوره خراسانی است، یعنی نزدیک به طبیعت است تا به ذهن و روان:

یک مشت خنده و آواز دخترک

چندتا نگاه گرم و کمی ناز دخترک

چیزی به قدر وسعت یک شعر حل شد

در بین چشم های پر از راز دخترک

شاعر که باز رفته به دنبال واژه ها

یعنی برای گفتن و ابراز دخترک

عمری به فکر جمله ی تعریف او

این جمله ی گیج ماند در آغاز دخترک

شاعر تمام فلسفه ی شعر او همین

محراب شانه های غزلساز دخترک

دیگر برای مرگ خودش فکر می کند

دیگر خلاص و منتظر ناز دخترک

در غزل های این مجموعه، می توان به نوعی از رنسانس در غزل، دست یافت. آن هم در بینش غزل، به این معنا که شاعر، غزل فارسی را (از مفاهیمی که از بینش عراقی و هندی، وارد غزل شده) خالی می کند، و بیشتر به غزل، جنبه تغزلی می بخشد. یعنی آنچه که در سبک خراسانی، انسان خراسانی، از عشق اراده داشت: یک عشق زمینی و دست یافتنی، که در هماغوشی دو جنس (زن و مرد) میسر بود.

رونقی که شاعر، به این بینش می بخشد و غزل را مدرن می کند: در کاربرد زبان، گزینش واژه ها و ایجاد تصاویر است.

شاعر، از زبان امروز و واژه های امروزی، در غزل هایش، به کار می گیرد و همچنین رابطه بیت ها را هم از نظر ارتباط تسلسل مفهوم، در نظر دارد:

تنها شبیه باران دنبال منحنی ها

کاغذ، قلم، روایت، گپ ها و گفتنی ها

تنها برای گفتن - نی- «مرگ بر الفبا»

یک حرف عاشقانه آغاز دشمنی ها

بعدا قیافه گگ ها معصوم و حق به جانب

یعنی که این حقیقت لبخند کنچنی ها

یا... زن، بشر، مساوات، آزادی و... وحتا

احساس تلخ شاعر کالای کمپنی ها

عالی ترین مقوله هر بیشتر، مهم تر

از لایحه های تاریک تا حجم روشنی ها

دیگر فقط دو پهلو این فارمول آخر

آرای شبیه باران همرنگ منحنی ها

شعرها همه حسانی و واژه ها ملموس اند، به هیچ کینه و نفرت فلسفی و عقلانی، آلوده نیست. بنابراین، آدم با خواندن شعرها، در یک فضای حسانی لطیف قرار می گیرد، که این فضای حسانی،  با زبان زنده و گزینش واژه های امروزی، ایجاد شده است:

مردی فقط خیال دلش را بلد شده

این روزها که حال دلش نیز بد شده

دلگیر وگیج خیلی به این فکر می کند

احساس یک نفر که تماما لگد شده

یا چرت می زند که بسازد نمی شود

یک جمله از حکایت این عشق رد شده

انگار مثل خاطره ی گنگ و مبهمی

از خاطرات سرد کسی مسترد شده

یعنی که منحنی و فرو رفته پشت هم

چون خیمچه های تازه به مثل ثبت شده

حالا تمام نفرت این مرد منتظر

در انزوای دختر همسایه گد شده

بعدا سکوت مطلق هر چیز مثل او

تکراری از روایت حرف و عدد شده

در این شعر، واژه های: همسایه، مسترد، گد، سبد، بلد، مرد، دختر، لگد، حرف و عدد، خیلی امروزی و کارآمد اند.

خاطرات عشق مسترد شده مرد، چنین توصیف می شود: چون خمچه های تازه سبد شده.

تصویری که در این بیت، ایجاد شده است خیلی دلنشین است:

حالا تمام نفرت این مرد منتظر

در انزوای دختر همسایه گد شده

یک از ویژه گی های مهم این مجموعه شعری، این است که تمام تصویرهای شعرها، از آفرینش های خود شاعر است که مستقیم از طبیعت، دریافت کرده است.

آنچه را که می خواهم، به عنوان یک پرسش مطرح کنم، این است که:

خوار داشتن تن و جسم، و ترویج نفرت و بد بینی در زندگی، چه چیزی به ما ارزانی خواهد کرد؟ انسان، نیازمند زندگی است و افراد جامعه نیازمند ارتباط و روابط ملموس و انسانی. بنابراین، ایجاد ادبیات مثبت و زمینی، سخن از عشق، آنهم عشقی که در تن تحقق می یابد، برای جامعه و برای نسل جوان رنج دیده و اسارت کشیده این کشور، روابط شهروندانه و فرهنگی ایجاد می کند، از این روی ارزنده است.

شاعر، در این مجموعه، یک زندگی انسانی و دست یافتنی را، برای ما مجسم می کند. انسان را برای زندگی به آزمایش های سخت (که در غزل عراقی و هندی مطرح است) فرا نمی خواند. به انسان، حس زندگی می بخشد تا از پیشامدها و تصادف ها، فقط برای زندگی استفاده کند و در پی چیستیی، این تصادف ها نباشد:

ممکن دلیل بودن عالم تصادفی

یک جفت چشم های پر از نم تصادفی

ممکن دلیل این همه ابهام هیچ و پوچ

وقتی تمام فلسفه غم تصادفی

احساس نا مناسب یک مرد منتظر

در نقش های چادر مریم تصادفی

مثلی که هیچ حادثه اینجا نبوده است

افسانه حماقت آدم تصادفی

حتا هبوط تلخ ورق های مسخره

حتا که چشم های شما هم تصادفی

دنیا که هیچ بودن خود را گمان نداشت

این قضیه چون روایت مبهم تصادفی