تكوين مساله اخلاق 2
اخلاق در ادیان
اخلاق در ادیان-هم در ادیان توحیدی و الهی و هم در ادیان غیر توحیدی- فرا گیر و همه گیر است که مجموع سلوک ورفتار آدمی را تحت پوششِ نصایح اخلاق دینی قرار می دهد و هدف ادیان فراتر از قانون و قواعد اجباری پاکسازی و منزه ساختن نفس یا وجدان انسان می باشد، زیرا ادیان همواره دو محور را در نظر دارند که عبارتند از خیر و شر که انسان از نظر ادیان به سوی خیر میل دارد در صورتیکه از انسان عمل خلاف خیر سر میزند، در ادیان به مثابه یک فریب اهریمنی با شیطانی تلقی می گردد که انسان د چار گردیده و این فریب همواره انسان را تهدید می کند که گاهی عدم درک خیر و شر را در انسان فراهم می گرداند، بنابرین ادیان می خواهد هدایت و رهنمای دینی شان را با آموزۀ اخلاقی توجیه کند تا بتواند مرز بین خیر و شر را روشن سازد و همچون قدرت بلاواسطه ذهن و کرادار آدمی را به سوی خیر رهنمون گرداند تا نسل اندر نسل بتواند روند خودش را تکرار کند و زمینه ساز ایجاد تحول درونی_ وجدانی افراد گردد، بی انکه قدرت سیاسی از این روند حمایت کند این روند به حیث ارزش در فکر و عمل افراد قابل پسند باشد از این منظر در پیشبرد ونشر اخلاق می توان در بین ادیان جهت نزدیک، هماهنگ و حتی هدف مشترک یافت.
اخلاق در دین اسلام
«هیچگاه درختان میوه را از جا نکنید و تا آنجا که ممکن است به نفوس احترام گذارید. زنده ماندن جان یک نفر انسان عزیزتر و بهتر از هر پیروزی است.» حضرت محمد (ص)
«جز این نیست که مبعوث شده ام تا ارزش های اخلاق را به اتمام برسانم.» حضرت محمد ـ امام مالک
دین اسلام پیام آور ایمان توحید است که این ایمان اجبار و مواد فشار را نمی پذیرد و کسانیکه برای پذیرفتن ایمان فشار و اجبار را وسیله قرار می دهند در صف مومنان قرار نخواهند گرفت و همچنین عملکرد های نیکی که زایده اکراه و فشار باشد نیز انسان را فاضل و شایسته نخواهد ساخت، از این لحاظ دین اسلام بنای شامخ اخلاق انسانی را تهداب گذاری می کند، زیرا آزادی روانی و اخلاقی اساس مسوولیت انسانی را تشکیل می دهد چنانکه در قرآن شریف پذیرفتن اختیاری ایمان به وضاخت بیان شده:
«مگر تومی خواهی مردم را ناگزیر کنی که ایمان بیاورند و مومن شوند.» (پونس:99)
و یا:
«برای انتخاب، دین هیچ اجباری در کارنیست.» (البقره: 256)
دین اسلام به اختیار و آزادی روانی، اخلاقی و فطرت سلیم انسانی احترام گذاشته تعالیم و پیام اخلاقی و هدایتی اش را انعکاسی از خواسته های انسانی می داند از این نگاه حدو مرزهای برای خواهشات لجام گسیخته انسان که انسان را از فضایل و آداب انسانیت به دور می سازد بر پا می دارد و عباداتی را به انسان امر می کند و این عبادات تنها زمانی می تواند به پایۀ کمال برسد و رسالت را چنانچه که باید ادا کند که همۀ آنها به عنوان وسایل برای تکوین اخلاق نیک در انسان و عملکرد وی بکار روند یعنی همۀ اوامر دین اسلام برای این وضع شده است که اساس اخلاق انسان را محکم و استوار گرداند به باور دین اسلام سجایای اخلاقی بصورت آنی در شخصیت انسان عرض اندام نمی کند، بلکه به آهستگی تکوین یافته و بعد از طی مراحل به پختگی خود می رسد و این واقعیت توضیح کننده ارتباط اخلاق با اعمال متکرری است که خاصیت دوام و تکرار را دارد، ایمان سبب قوی شدن اخلاق در وجدان افراد گشته و اوامر دینی به خوبی می تواند تطبق شود و افراد بدون کدام قوه اجبار به انجام عمل نیک مبادرت می ورزند که هدف دین هم در پی ایجاد همچو تحول خیر گرایی در روان اجتماع و افراد می باشد و همچنین ضعف اخلاق از اثار ضعف ایمان به حساب می آید که سبب کجروی وبی آبرویی در انسان می گردد، چنانکه پیامبر در جا های متعدد و با تمام صراحت بیان می نماید که ایمان قوی و مستحکم موجدو مولد اخلاق حمیده می باشد و سقوط و اعتراف اخلاقی از آثار ضعف ایمان به حساب می آید، می توان چنین برداشت کرد که در دین اسلام ایمان و اخلاق لازم و ملزوم یکدیگر ند در صورت ضعف یکی از این امر دیگر آن از وجدان انسان ناگهانی دور می گردد. باید گفت که دین اسلام خلاق ترین دین است که هدایات ، عبادات و احکام اسلامی برای کمال اخلاقی افراد اهدا گردیده است که این نظام اخلاقی همه گیر و فراگیر است روابط همۀ افراد بشر را در نظر دارد و به انسان فرا تر از هر تبعیض نژادی، زبانی و سیاسی ارزش اخلاقی قایل است، ارزش اخلاقی در دین اسلام در قرآن شریف و سیرت پیامبر اسلام تبارز یافته است که به روشنی هر کس می تواند از ارزش اخلاق اسلام مستفید گردد، اگر به زندگی پیامبر نظر اندازیم بزرگترین زندگی وکردار اخلاقی را در سیرت پیامبر مشاهده می توانیم که در زندگی شخصی، خانوادگی، در روابط اجتماعی، در روابط سیاسی، در جنگ، در روابط با دشمنان و مخالفانش با برجستگی خاص تبا رز یافته است چنانگه در یکی از جنگها رسول خدا (ص) پس از آنکه جنازۀ زنی را دید کشتن سالمندان و زنان و کودکان را خلاف و ناروا شمرد" متفق علیه: اللؤلؤ والمرجان
رفتار اخلاق پیامبر با همۀ مردم بدون تبعیض صورت می گرفت و وفا داری با همه انسانها را اعم از دوست و دشمن واجب می گرداند زمانی که خداوند کریم می خواهد پیامبر(ص) را توصیف کند چنین می فرمایند: " یقیناً تو بر اخلاق بزرگی می باشی..." (القلم -4)
در این مقاله برای این به اخلاق پیامبر اشاره شده که اسلام با کردار و عمل اخلاقی حضرت محمد آغاز می یابد مردم برای نخستین بار فریفته امانت داری و صداقت اخلاقی پیامبر می گردند در دین اسلام اصل های اخلاقی و معیار اخلاقی دارای ارزش ثابت می باشد.
که این امر بر خلاف آرای فلسفی می باشد، زیرا در فلسفه، اخلاق معیار ثابت ندارد، بنابه اینکه اخلاق در دین اسلام ارزش ثابت دارد برای مسلمان اجرای اخلاق اسلامی به حیث یک وجیبه و تکلیف دینی الزامی گردیده است.
پیامبر اسلام رابطۀ ایمان و اخلاق را در این حدیث روشن می کند «چهار خصلت است که اگر درکسی جمع شود آن شخص منافق خالص می باشد و اگر در کسی یکی از این چهار باشد در وی خصلتی ار نفافق خواهد بود تا زمانی که آنرا ترک کند؛ چون به او امانتی سپرده شود خیانت کند و چون سخن بگوید، دروغ گوید و چون تعهدی کند به آن غدر نماید و چون باکسی جنگ و مشاجره کند دشنام دهد و از حد تجاوز نماید.» (صحیح البخاری)
می توانیم بگوی که ایمان می خواهد افراد را به کمال اخلاقی نایل گرداند و دین روابط اخلاق نیکو را که خیر همگانی در پرتو آن میسر می گرد فراهم می سازد، پرهیز گاری با رعایت اخلاق میسر می گردد، در دین اسلام شخصی با تقوا و پرهیزگار از منزلت بالای اخروی و دینوی برخوردار می باشد. قصد و هدف دین اسلام این است که انسان را به سوی عالم برترو مزین بکشاند از این لحاظ باید انسان دارای فضایل و آداب باشد، با این منتقل سازی انسان به عالم برتر دین اسلام از انسان می خواهد تا در برابر دین و ایمان و اخلاق اخلال گری نکند، زیرا عالم برتر جای کسانی است که از ایمان و کرادار و اخلاق نیک برخوردار باشد از نظر اسلام اخلاق و مسایل مربوط به اخلاق هرگز از جمله موارد نقلی و عیر ضروری زندگی نمی باشد و نمی توان از آن بی نیاز شد، بلکه اخلاق یکی از اصول اساسی و ضرورت مبرم حیات پنداشته می شود.
کسی از پیامبر (ص) پرسید "محبوب ترین بندگان نزد خدا(ج) چه کسی می باشد؟ فرمود: آنکه بهترین اخلاق را دارد:" (المعجم الطبرانی)
و در روایت دیگر: پرسید: بهترین چیزی که برای انسان داده شده است چیست؟ فرمودند: "اخلاق نیک" (صحیح بن حبان)
یا: "عادت به فحش گویی و تکلیف به آن از اسلام نمی باشد بهترین مردم از نظر اسلام بهترین شان در اخلاق می باشد." (جامع الترمذی)
محمد غزالی اخلاق مسلمان را از نظر دین اسلام دارای چنین فضایل اخلاقی می داند که عبارتند از:« صداقت و راستی، امانت داری ، وفا، اخلاص، آداب سخن گفتن، پاکی و سلامتی صدر از حقد و کینه، شخصیت قوی و اعتقاد جازم، بردباری و گذشت، سخاوت و کرم، صبر و استقامت، میانه روی، اعتدال و عفت، نظافت، آراستگی و صحتمندی، حیا، برادری، اتحاد و همبستگی، برگزیدن دوستان ، عزت نفس، ترحم و مهربانی، دانشمندی و تعقل، استفاده از وقت و انداز گرفتن از گذشت زمان.» بنا بر این از نظر اسلام کار مداوم و تلاش پیگیر برای بدست آوردن احتیاجات انسانی وادا کردن حق زندگی یکی از فضایل اخلاقی می باشد که مسلمان مکلف است آنرا در شخصیت خود جای دهد، ارکان اسلامی با فضایل اخلاقی رابطۀ نزدیک و لازم دارد، زیرا عبادات که در اسلام فرض گردیده و به حیث ارکان اساسی اسلام معرفی شده اند هیچکدام حرکات خشک و بی مفهوم نمی باشد، زیرا اسلام انسان را به ادای اعمال بی مفهوم و بی نتیجه مکلف نمی سازد تمامی فرایض را که دین اسلام برامت اسلام لازم گردانیده است چون تمرین های متکرری است که انسان را به رعایت کردن ارزشهای نیک اخلاقی با دیگران سازگار می گرداند.
اخلاق در یهودیت
اخلاق دین یهودیت بر اساس تقلید و پیروی از خداوند «یهوه» به شمار میاید پیروی از یهوه به معنی کالبدینه کردن تجسم صفات الهی در خویشتن است «مقدس باشید آنگونه که من که خداتیان هستم، مقدس هستم.»
یهودیت به پیروان اش سفارش می کند که برهنه ها را بپوشانند، از بیماران بازدید کنند سوگواران را تسلی دهند مرده ها را دفن کنند و کار هایی از این گونه را انجام دهند، تورات با عشق و مهربانی آغاز شده و با عشق و مهربانی پایان می پذیرد اگر چه یهودیان امروز به نشنلستهای قومی و ستمگری تبدیل شده ولی دین یهودیت از این آموزۀ ستمگرانه عاری است در توارت آمده «بگذارید سخنانتان متین و نجیبانه باشد و سرتان به نشانه ی فروتنی به پاین خم شود بگذارید چشمانتان به زمین وقلب تا به آسمان توجه داشته باشد»
یهودیت از انسان می خواهد تا از غرور و تکبر، دروغ، ریختن خون بی گناهان ، نیرنگ بازی و توطئه درست چننی ، بدکاری، شهادت دروغ و پراکندن تخم نفاق در میان برادران پرهیز کند، زیرا خداوند از این کار متنفر است در دین یهودیت شش چیز که خدا از آنها متنفر است و رعایت نکردن آن باعث اهانت یهوه به شمار می یاید.
« چشمان متکبر، زبان دروغگو ، پای که به سوی کار بد می رود ، دستان که خون بی گناهان را می ریزد ، شاهدی که گواهی دروغ می دهد ، قلبی که توطئه چینی می کند و انسانی که تخم نفاق می پراکند.
اخلاق در مسیحیت
هدف دین مسحیت رهایی انسان از زندگی آگنده از گناه و رنج است عیسی (ع) بنیانگذار این دین که به باور پیروانش ناجی انسانها شناخته شده؛ بنا براین اخلاق درست مذهبی چیز بجز پیروی از اعمال و رفتار مسیح نیست، پس پیروی از مسح بنیاینی ترین اصل مذهبی یا زندگی اخلاقی در مسحیت است بی گمان پیروی برای عیسویان از عیسی (ع) به معنی ترویج تمام فضایل است که وی در طول زندگی خود آنها را آموزش داده است.
زندگی مسیح نمونه ی زندگی عاشقانه ، فروتنانه و همراه با مشقت است پس عشق به انسانیت و رنج بخاطر دیگران و همچنین بخاطر روح و نه جسم در دین مسحیت اصلی ترین فضایل اخلاقی هستند ، اگر به آموزه های اخلاقی مسحیت بپردازیم به انبوهی از فضایل ووظایف او به او می شویم مهم تر از همه مسیحیت 10 فرمانی مشهور یهودیت را که در چارچوب آیین مسیح تغییر شکل داده به عنوان اساس اصول اخلاقی خود می پذیرد. 4 فرمان اول در برگیرنده وظایف انسانی در برابر خدا و بقیه فرمانها و وظایف انسان در برابر خانواده و یا جامعه است، پنج فرمان آخر بنابر ماهیت فرمانهای باز دارنده ای است که انسان را از آدم کشی، زنا، دزدی، شهادت دروغ و آزمندی باز می دارد.
درنتیجه می توانیم به این امرتأکید کنیم که دربین ادیان توحیدی ادای فضایل اخلاقی ومشترکات اخلاقی برای پاکی نفس و وجدان و نظم اجتماعی و اعتقاد ایمانی- دینی ای فردی وسود مندی نوع انسان وحیات ضروری پنداشته شده است که بدون اخلاق نیکو ازنظر ادیان توحیدی انسانیت وصفات ما وراء طبیعی انسانیت روبه نزول می نهد وگوهر انسانیت انسان به پستی می گراید ، ازاین نگاه امید ولطف خداوند دردنیا وآخرت نصیب کسانی است که عملکردش اخلاق نیکو را رعایت کرده واعمال نیک انجام داده است.
درادیان غیر الهی نیز تاکید به ادای اخلاق قابل مشاهده است که برای روشن سازی این مقصد به طور نمونه دین زردشتی هندویسم وبودییسم رامورد توجه قرار می دهیم.
اخلاق دردین زردشتی
دین زردشتی یکی ازکهن ترین ادیان جهان است که احتمالاً2500 تا3000 سال پیشینه دارد اگرچه امروز این دین دارای پیروان اندک درایران، هندوستان وبه طورپراکنده درسایر نقاط جهان می باشد. برخیها به عنوان یک دین زنده به این دین تردید دارند، مگراین دین به دلیل ارزش ذاتی به عنوان یک دین اخلاقی قابل تأثیر برادیان دیگر هنوز شایسته بحث است. زردشت که در روایت لاتین به Zoroaster مشهور است بنیان گزار این دین، واویستا به عنوان کتاب مقدس دین زردشتی دانسته شده ، دین زردشتی بنابه نظر برخی ازدین شناسان دین توحیدی بانوعی ثنویت(دوگانگی) درالوهیت است، دردین زردشتی جهان میدان نبرد دو نیروی خیروشر تصویر شده که نیروخیر یا نیک مطلق اهورامزدا می باشد ونیروی شر اهریمن است، انسان دراین دین ازآزادی اراده برخوردار می باشد تا او آزادی گزینش خودرا با گزینش جانب نیروی نیکی علیه نیروی بدی بیازماید به همین دلیل چنین انسان بجز زندگی پرهیز کارانه کاری دیگر ندارد بااین وجود راهی راکه انسان برمی گزیند کاملاً به خود اوبستگی دارد.
این دین،دین اخلاقی بدون تشریفات است و«پندارنیک،گفتار نیک وکردارنیک» اصلی ترین فضایل اخلاقی آن به شمار می آیند باآنکه دردین زردشتی عبادت ویاپرستش اهورامزدا تجویز شده،امازندگی مذهبی عمدتاً دربرگیرنده ی گسترش فضایل اخلاقی است در یسنا زردشت چنین میگوید!«درگردش این زندگی زمینی،می توان باجانهای مشتاق،کوشش،نیکخواهی واعمال خالصانه، به کمال دست یافت.» دراین دین رفتار اخلاقی فعال به انسان آموخته شده است که ریاضت رانفی می کند وزندگی اخلاقی مبتنی برپندارنیک ،گفتار نیک وکردار نیک را آموزش می دهد به انسان می آموزد که زندگی سالم طبیعی را درپیش گیرد نه اینکه زندگی جنگلی ودور ازدیگران را برگزیند. جهان میدان نبرد حقیقی پنداشته شده وانسان ناگزیر است که نقش خودرا به شیوه ای درست ایفاکند اونباید ازجهان بگریزد اوکاملاً مسوول تمام اعمال خویش است وبنابراین با برگزیدن نیکی باید مسوولیت خودرا انجام دهد در"یسنا" گفته شده! «نادرستی مجازات طولانی درپی دارد، وراستی به زندگی کامل ترووالاتری منجر می شود.» ازنظردین زردشت فضایل اخلاقی،نقش برجسته ای درزندگی انسان مذهبی دارد باانکه زردشت درکنار فضایل سه گانه ی اساسی که یادشد از انسان می خواهد که از فضایل همچون: راستی ، عدالت، مهربانی، اتفاق، درستکاری، پاکی و خلوص، مواظبت از حیوانها ، خدمت به انسانها و نگهداری از گیاهان و به کشت وزرع درختان و سایر گیاهان توصیه می کند از این رو دین زردشتی از نظر اصول دینی کاملاً اخلاقی است، هر چند که در دوران تکامل بعدی آن همانند بسیار از ادیان دیگر راه را برای پیدایش بسیاری از آیین ها و رسوم و تشریفات هموار ساخته است، بنا به با ور برخیها آموزه های مدون دین زردشتی در جنگ اسکندر مقدونی با هخامنشیان به یغما رفته و توسط اسکندر سوختانده شده، کتاب اوستای کنون ساخته وپرداخته موبدان دوره ساسانیان می باشد، بدین لحاظ زردشتیان اسکندر را «گجستک »(نفرین شده) می گویند با همۀ این نظریات مخالف و موافق که در باره این دین کهن باقی است صرف نظر می کنم و تنها این فضایل سه گانه اخلاقی را (پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک) از آموزه های اخلاقی زردشت دانسته و بنا به این انگار می توانیم بگویم که دین زردشتی یکی از ادیان اخلاقی است که انسان را به نوع دوستی هدایت می کند چنانکه می گوید: "شاد بودن هنر است و شاد کردن هنروالتر از آن" یا اینکه می گوید: " در راه و دورو بر خانه ات گل های گوناگون و زیبا بکار تا دیگران به دیدن خانه ات بیایند."
اخلاق در هندوییسم
به احتمال قوی هندویسیم از تمام ادیان زنده جهان کهن تر است. نه از سر آغاز پیدایش آن ، تاریخ مشخصی وجود دارد و نه یافته ای از بنیانگذار آن در دست است، این آیین ، ساناتانادرما نامیده شده یعنی آیینی که از مبدایی جاودانی به مردم ارائه شده است. دیگر ادیان جهان با شخصیت معینی به عنوان بنیانگذار و با کتاب مشخصی که کتاب اصلی مذهبی دانسته می شود آغاز می یابد، اما هندو ییسم از هیچکدام این ویژه گیها بر خوردار نیست «سیر چارلزالیوت» در این باره یاد آوری می کند «هندوییسم ساخته نشده ، بلکه رشد کرده است ساختمان نیست بلکه جنگل است.» چنین به نظر می رسد که دین هندوییسم ساخته و پرداختۀ شخص معین نبوده، بلکه روش خود جوش است که در مرحله های گوناگون از جهات گوناگون تقویت شده است هندوییسم نه تنها بنیانگذار معین و کتاب ویژه به عنوان متن منحصر به فردی ندارد، بلکه از اصول اعتقادی و یا عمل مشخصی جزمی و دقیقی نیز بر خوردار نیست ازمیان کسانی که خود را هندو می نامند باور ها و اعمال های گوناگونی را می توان یافت برای نمونه مشرک به اندازه ای موحد و یا حتی ملحد می تواند هند و باشد در حقیقت خلاصه کردن اصول اساسی عقاید و اعمال هر دینی دشوار است؛ اما در مورد هندوییسم این کار نا ممکن به نظر می رسد هندوییسم دارای نویشتارهای دینی زیادی است که کهنترین این مجموعه نویشتار های دینی مذهبی وداها می باشد در هندوییسم به تجویز و تحمیل مجموعه ای از اصول و یا اعمال خشک نیازی نیست و هر کس حق دارد راه خود را برگزیند و از مسیر ویژه خود به خدا نزدیک شود هندوییسم هرگز مدعی پیامبر ویژه و یا مسیر ایمانی ویژه نیست به قوانین و قواعد ثابت برای پرستش و مانند آنها باور ندارند، هندوییسم غالباً از 3 روش: الف) شیوه معرف ،ب) شیوه عمل و پ) شیوه پرستش و عبادت سخن می گوید هر انسانی سازگار با طبعیت خویش ممکن است یکی از این راهنما را برگزیند و به رستگاری دست یابد؛ بنابراین اخلاق هندوییسم بنابر طبعیت آن با هر گونه قانون دشوار دینی مخالف است و از نظر دیدگا و روش لیبرال است، دین هند آمیزه ای از انواع گوناگون باور ها و اعمال است گرچه این دین عموماً به عنوان دین آریاییان شناخته شده؛ اما دیگر گروه های فرهنگی و نژادی گوناگونی با گذشت زمان در شکل گیری و باز شکل گیری باور های هندوییسم اعمال نفوذ کرده اند.
با وجود باور های گوناگون که یک هندو دارد اما وجه مشترک نیز دارند که عبارتند از تعلق داشتن به یکی از چهار طبقه اجتماعی ویژگی و نشانه ای اصلی هندو بودن است در ضمن تفاوت باور ها و اعمال آنها به عنوان گروهی مذهبی در این امر پیوند می خورد که ایمان به برتری وداها و نیز احترام به متون مذهبی دیگری همچون رامایانا مهابهاراتا و همچنین باور مشترک آنها در مورد نامیرایی روح و تولد دوباره ( تناسخ) می باشد، در هندوییسم همانگونه که نادانی ریشه اصلی اسارت است به طور طبعی معرفت نیز به عنوان ابزار دستیابی به آزادی به شمار آمده است از نظر هندو اعمال گذشتۀ انسان هستند که او را مقید می سازند و بنا بر این باید عمل را هموراه باز نگری کرد از این رو در هندوییسم اخلاق نمی تواند به عنوان ابزار دستیابی به آزادی جایی داشته باشد و برای رسیدن به آزادی از دلبستگی دینوی با تمامی اعمال پیشین را سرزنش کرد. از این گذشته هندوییسم همانند ادیان دیگر با وظایف و فضایل اخلاقی بیشماری سرو کار دارد و زندگی اخلاقی را ابزار دستیابی به آزادی می داند در حقیقت هندوییسم برای دستیابی به آزادی به 3 شیوه باورمند است که ذکر آن رفت، اما دیگر روش های زندگی اخلاقی برای دستیابی وجود دارد که از جمله می تواند از روش دراما رفضیلت ، عدالت، شریعت و قانون ) ، یوگا یا مراقبه، بهاگوادگیتا، پراشاستاپادا و ... می باشد که هر کدام این روشها دارای فهرست وظایف اخلاقی خاص خود می باشد.
اخلاق در دین بودایی
دین بودایی که همانند دین جین ودین سلک از دوران دین هندوییسم تبا از یافت با آنکه بودایی ها مرجعیت وداها را انکار می کند، اما نشانۀ آشکاری از تاثیر وداها و ارویانیشادها بر آن در دست است با این هم دین بودایی موفق می شود که خود را از تارو پودو ویژه گیهای اساسی سنتهای فرهنگی، اخلاقی و مذهبی هنودییسم رهایی بخشد وبه عنوان دینی کاملاً اخلاقی و روحانی در برابر چند خدایی افراطی و مراسم سنتی و دایی نشان و تبارزدهد تا اینکه بودیسم به عنوان دین و فلسفه جداگانه توانست که بر اندیشه های مذهبی و فلسفه ای جهان تاثیر زیاد بگذارد، زیرا بودییسم هیچگاه چون هندوییسم فقط شعایر و مراسم نبوده و از شالوده روحانی و یژه خود بر خوردار است وهمواره به اخلاق ناب روحانی مقید بوده است، بودیسم بیشتر از هندوییسم در جهان پیرو دارد و بیشتر اندیشمندان غربی گرایش به این دین پیدا کرده است، بودیسم همانند دین مقدس اسلام ، مسیحیت و یهودیت بنیانگذار زندگی اخلاقی خاص خودش را دارد که بحث جداگانه می خواهد، از نظر بودیسم برای رنج انسان هیچ پایانی وجود ندارد.
و شیوه ی معمول زندگی و کار مردم در این جهان نشانه ای از نادانی آنها در مورد ماهیت واقعی جهان بود تمامی کارهای آنان به دلیل تعلق خاطر به جهان ناپایدار و گذرا انجام می شد این وابستگی ریشه واقعی رنج انسانی بود که به نوبه ی خود از نادانی ناشی می شد اگر امکان از بین بردن نادانی می بود انسان می توانست به حالتی برسد که نیروانا ( اشراق) نامیده می شد. این حالت از بعد منفی به معنای قطع همیشگی همه ای رنجها و از بعد مثبت به معنای آرامش کامل و متانت بود. دین بودایی در آغاز آن دینی عملی همراه با اصول ناب اخلاقی استوار است بودیسم به هیچ خدایی باور مند نیست و بنابر این اعمال آیینی در آن جای ندارد دین کاملاً انسان مدار است و هر روش اخلاقی هم که در بودیسم وجود دارد برای آرامش نفس و متانت نفس انسان می باشد؛با آنکه نمی تواند شیوه های عبادت و مراسم و شعایری را در دین بودا یی کاملاً رد کرد ولی اعمال مذهبی یک بودایی به جای پیروی از شیوه های گوناگون عبادت و یا انجام مراسم گونه گون عمدتاً در برگیرنده ای دنبال کردن نوع زندگی اخلاقی است.
زندگی اخلاقی بودایی در شیوه هشت گانۀ توسط بودا ارائه می کردد که هر شیوه ای از این شیوه ای هشت گانه روشهای خاص تربیتی و اخلاقی را آموزش می دهد این شیوۀ هشت گانه عبارتند از:
درست پنداری یادرست فهمی، درست اندیشی، درست گفتاری، درست کرداری، درست زیستن، درست گوشی، درست ذهن پروری، درست تمرکز یافتن.
در نتیجه در ادیان اعم از ادیان الهی و توحیدی و اعم از ادیان غیر الهی به زندگی اخلاقی انسان تاکید شده، اگر چه تفاوت های اخلاقی و روش های زندگی اخلاقی مشاهده می گردد مگر ویژ گی های مشترک را نیز می توان یافت که آن ارزش ثابت اخلاق می باشد و هردین به اخلاق نظر ثابت دارد که سبب رستکاری انسان از بدیها می گردد، فلسفه معیار و ارزش ثابت اخلاقی که در تمام مکاتب فلسفی به حیث یک ارزش ثابت حیاتی مطرح بحث باشد چنین نیست شک و تردید در معیار، ثبات و نسبیت اخلاق از نظر فلاسفه ارائه شده که حتی برخی از فلاسفه اخلاق را ارزش نپداشته و رد می کنند که در مبحث اخلاق در فلسفه به این موضوع می پردازیم.
اخلاق ازديد فلسفه
راجع کردن اخلاق به فلسفه گاهی مارا در تفکیک اخلاقی وغیر اخلاقی سردرگم میسازد بازهم این خوشبینی وجود دارد که در فلسفه مطلق زیاد است ویقین کم، به این معناکه مطلق در آرای هر فیلسوف مشاهده ميشود مگر یقین این باور های مطلق در اختیار خواننده است که یقین ميكند یانه؛ باآنكه امروز همه چیز از دست فلسفه در رفته است مگر بازهم فلسفه وفلسفیدن در انسان همچون غریزه باقی است وهنوز آرای فلسفی تأثير درخوی ومنش،حق جويی وقانگذاری واخلاق زندگی انسان دارد. اکنون میپردازم به آرای برخی از فلاسفه در باره اخلاق؛ ناگزیریم که به یونان رجوع کنیم ممکن بعضيها فکر کنند که اینقدرهلنیسم گرایی زیبا نیست، با اینهم یونان نخستین خاستگا وخیزش مدون علم وفلسفه بوده که جهان کنونی یا آرا واندیشۀ شرق وغرب به نوعی متأثر از همان خواستگا است.
فیلسوفان پیش ازسقراط در ایجاد وپیدایش فلسفه نقش برزانده داشته اگر چه از آنان آرای مدون باقی نیست آنچه از این فیلسوفان به دست ما رسیده شرح وتحقیق است در این مورد از ارسطو، او این فیلسوفان پیش از سقراط را طبیعت گرا میدانست واولین فلاسفه ودانشمندان جهان نیز ایشان را برشمرد وشجاعتشان را تحسین کرده چونین گفت: «بررسی ريزه كاريهاي اسطوره شناسی ارزش اتلاف وقت را ندارد ماباید در اندیشۀ کسانی دقت کنیم که تبیین عقلایی از جهان ارائه می کنند.»
بنا براين چنین ميتوان استنباط کرد که این فیلسوفان طبیعت گرا همه چیز را در زندگی انسان ودر زمین میجوستند واخلاق هم به باور شان جزء از طبیعت وزندگی است که همواره دستخوش تغیير ميباشد ومعیار اخلاقی نیز در تحول زندگی نهفته است با آنكه اختلاف نظر وتفاوت های در آرای این فیلسوفان مشاهده ميشود مگر همه به نوعی طبیعت گرا هستند، این روند فکری با تالس (545-625ق-م) آغاز شد وبا اناکسیمندر،آناكسيمينس،هراکلیتوس وفیلسوفان الئائی پار میندس، امیدوکلس، اناکساگوراس و اتمیستها ادامه یافت آنچه را که ميتوان در باره اخلاقي از آرای این فیلسوفان ارائه کرد نظری است از دکترین اخلاق دموکریت که در زمان خودش از نفوذ خوب برخوردار بود، اواعتقاد داشت هدف از رفتار شخصی وتحقیقات فلسفی،کسبآرامش وسعادت درونی است وهدف اجتماعی ما برقراری همکاری دوستانه با اشخاص دیگر است، قوانین اخلاقی به باور دموکریت مبدأ ماورا طبیعی ندارد هر آنچه که به حیث ارزش اخلاقی قبول شده کاملاً انسانی واجتماعی است از این لحاظ پاداش وکیفری اخروی را نیز در قبال ندارد در ضمن باور داشت ترس اخلاق برایند است از نگرانیها وترس های روانی که ارتباط ميگيرد به شناخت ما از جهان وزندگی این امر گاهی سبب بدبختی ما ميگردد وزندگی را بر ماتلخ ميكند.
اما آرای فیلسوف که با آرای این فیلسوفان طبیعت گرا تفاوت بارز دارد، آرای اخلاقی گزنفونس ميباشد، در مرحله اول گزنفونس ميخواهد اخلاق میتافزیک هومری را نفی کند زیرا شیوۀ اخلاق هومری توصیف خدایان بود با صفات انسانی، گزنفونس در مورد اشعارهومرو هز يود میگوید: «آنها تمام صفات را که در انسان موجب خجالت است به خدایان نسبت می دهند:دزدی وزنا وفریبکاری.»
گزنفونس در مرحله دوم شک گرا نسبت به معرفت وشناخت بشر بود. فیلسوفان طبیعت گرا پیش از سقراط نه به خدایان هومر واساطیر اعتقاد داشتند ونسبت به عقل بشر هم شک بارز نداشتند وخوشبین به عقل و توانایی شناخت انسان بودند از این روی تفاوت در آرای گزنفونس بادیگر فیلسوفان نهفته است.
ناگفته نباید گذاشت که آرای فلسفی اخلاقی فیثاغورث وپیروان او در این دوره ویژگی خودشان را دارا است که آمیزۀ از علم ریاضیات، موسیقی، عرفان اخلاقی ميباشد که به دین والهیات ارتباط ميگيرد، بنابه همین باور برتراند راسل تمام فلسفه های دین را از زمان باستان تاکنون متأثر از فیثاغورث میداند؛ زیرا او متعقد است که فیثاغورث ترکیبی از الهیات وریاضی را مطرح کردکه ویژگی اصلی فلسفه دین در اروپا بوده است، تأثير فیلسوفان طبیعت گرا تداومش را در آراي فلسفی سوفیست ها ادامه بخشید، این تأثير پذیری ویژگیاش را در آراي سوفیست ها تبارز داد که بیشتر مربوط خود سوفيست ها بود اینها گروهی متفکر بودند که عمل را گاهی برنظر ترجیح میدادند انسان وکامیابي های اجتماعی او را در زمین وزندگی محور تحقیق خود قرار دادند ونخستین موج شک گرایی ونسبی گرایی علمی را پی ریزی کردند ودر آن زمان دانش طبیعی را تانا شناخته ترین وپیچیده ترین مرزها کشاندند که دانش روز را زیر سوال بردند بنا براین تأثير خاص در تمدن اروپایی برجا گذاشت.
آرای سوفيست ها در باره اخلاق هماننديی بسیار با آرای فیلسوفان پست مدرن دارد، آنان هیچ نوع حقیقت واصول، روش ومعیار ثابت را نمیپذیرفتند اخلاق نیز از این امرمستثنا نبود، درمیان سوفيستها دوچهرۀ متبارز وجود دارد که گرگیاس وپروتاگوراس ميباشد.
گرگیاس باشک که نسبت به ماهیت حقیقت وکشف حقیقت دارد چونین میگوید: «هیچ چیز وجود ندارد واگر هم وجود داشت کسی نمی توانست آن را بداند واگر هم ميتوانستند بدانند نمی توانستند به ما بگویند.»
پروتاگوراس در زمینه چونین میگوید: « انسان معیار همه چیز است » در حقیقت این واکنش است در برابرطبیعت گرایی دموکریت.
بنا به باور پروتاگوراس نه ادراک حسی ونه عقل ومنطق می تواند ما را به دانایی قابل توجیه در مورد ماهیت حقیقت برساند، برخي ازداشمندان به این باور اند که پروتاگوراس، دموکریت را به باور این امر متقاعد کرده است در واقع قرار گرفتن پروتاگوراس را در مقابل دموکریت، ميتوان در عصرکنونی قابل مقایسه دانست، به پاسخ فیلسوفان پست مدرن در برابر طبیعت گرایی اخلاقی بیکن، ارسطو وبیکن معیار اخلاق را همکاری جز باکل میدانست در حالیکه فیلسوفان پست مدرن هیچ نوع معیارثابت رانمی پذیرند؛ بلکه بیشتر به فرد باور مندند تابه کل.
سوفيستها جریان روال، ارزش ومعیار اخلاقی وغیر اخلاقی را در بافت قدرت جستجو ميكردند به این معنی که قدرت را تعيين کنندۀ معیار اخلاق میدانستند در برابر سقراط اخلاق را معادل دانش ودانایی ميدانست، بداخلاقی به باور او خود جهالت بود، از این لحاظ باور اخلاقی سوفيستها وسقراط سخت در تقابل قرار میگرفت که سقراط به نقد معیار اخلاقی سوفيستها برآمد باآنكه گزاره های اخلاقی وآموزه های اخلاقی سقراط برای وجدان گراهای محض خیلی زیبا و ولا است؛ ولی دانش که سقراط به آن باور دارد، نخواهد چاره ساز برای اخلاق جامعه شد نظر اخلاقی سوفيست ها از نظر سقراط بد اخلاقی است ولی همین نظر اخلاقی سوفيست ها به فطرت انسان نزدیک است تا آرمان بلند پروازانۀ سقراط؛ زیرا انسان به هر اندازه که به زندگی بچسپد به قدرت نیز نزدیک ميشود، شاید به این باور برسیم که زندگی گرایشهای قدرت است وهمین گرایشها به عنوان روابط وهمسوی بازندگی در قدرت متنوع وکسترده تبارز مییابد که نه تنها معیاراخلاق، بلکه معیار همه امور زندگی را تعيين ميكند از این نگاه حقیقت باسوفيستها خواهد بود تابه سقراط حکیم.
با رویکار آمدن سقراط رفته رفته جوش وخروش سرزنده سوفيستها به خاموش گرائید، افلاطون با مُثل واکادمی ریاضی _موسیقیاش به میان آمد، او نیز به نوعی درباورهای اخلاقیاش به سوفيستها نزدیک بود وعقیده داشت که اخلاق یعنی به بند انداختن مرد قوی ميباشد توسط ضعیفان، ولی همواره از سقراط به نیکی یاد میکرد واز اودفاع میکرد. افلاطون اخلاق را جزء زیبایی میدانست به باور او اخلاق امر خیراست؛ بناءً خیر زیبا ست وشر زشت، افلاطون با این معیار زیبا یی شناسانهاش شاعران را در شهر قبول نداشت، بناءً تدریس ادبیات وبساعلوم انسانی را در اکادمیاش نمی پذیرفت وجالب از همه اینکه افلاطون شاعران را در شهر قبول نداشت، ولی در اکادمیاش چونین اخلاقی را پیاده کرده بود که موسیقی را باید پسر جوان زیبا وخوش روی بنوازد وکهن سالان حق نواختن موسیقی را نداشتند، اینجا در اخلاق افلاطون ميتوان ترديد را پیش کرد وبازهم به راست گویی سوفيستها تأکید ورزید، ارسطو نه احساسات استادش افلاطون را داشت ونه مانند سوفيستها در حوزه اخلاق شناسی پیش رفته است با واقع بینی واستقرا پسندی که داشت برای پیاده کردن اخلاق درجامعه اراده را به دانایی سقراط افزود وبیان داشت که دانایی به تنهایی راه به جای نمیبرد باید با داناي اراده را نیز همنوا کرد.
اپیکور وپیروانش هم دارای رفتار وباور اخلاقی ویژه اند اگر چه که ازروش اخلاقی اپیکور استنباط مثبت برای زندگی نميتوان کرد با اینهم تأثيرات فکری ورفتاریاش را در زمینه فلسفه واخلاق نميشود کاملاً نادیده گرفت اخلاق اپیکور اساس لذت گرایی دارد و افراد را به آرامش فرامیخواند، ميخواهد که از زندگی لذت ببرند واین لذت بردن نه از راه احساسات بلکه با خونسردی فراهم ميگردد، به باور اپیکور زندگی ارزش رنج بردن را ندارد، باید از زندگی لذت برد اوباغي را در آتن خرید ودر آنجا به آموزه های زندگی اخلاقی مخصوص به اعتقاد خودش پرداخت.
آناگساگوراس وسیسرون در بارۀ اخلاق نظر مثبت دارند واخلاق را، روشي میدانند برای رسیدن به زندگی موافقانه وروابط نیک انسان در اجتماع، بعد از این اخلاق از زندگی برید وجایش را در منطق ومفاهیم محض زبانی پیدا کرد وهمانند بسا آرمانی های دست نیافتنی انسان، تقدس یافت وجزء از حوزۀ معرفت شناسی شد هم شعر بهخاطر بدست آوردنش به شکوه های مأیوسانه پرداخت وهم منطق برای شناختنش به سوی مقوله های زبانی شتافت، روال چونین باور اخلاق شناسی در درگیرهای اسكولاستیک تادوره رنسانس یا مدرن حفظ شد مگر با رویکار شدن رنسانس از اخلاق هم تقدس زدایی واسطوره زدایی شد ودوباره همه چیز که به انسان وزندگی ارتباط میگرفت با ذهن دکارت، احساس بیکن وخرد کانتی مواجه شد که بسا باورهای قرون اوسطایی کیفیتاش را از دست دادند ودسخوش کمیت دکارتی شدند اما برخی باور اسكولا ستیکی تلطیف شده به گونۀ دیگر قوت اش را حفظ کرد، به منطق هگل افتاد، ولی هیچ امر وباور تلطیف شده در برابر شوپنهاو خشمگین ونیچه آزاده، بی پروا مقامش را حفظ نتوانست. شوپنهاور با باور اخلاق بودا گونه اش که قانون را گزارۀ منفی میدانست، ولی به هیچ ذات فی نفسه که در کانت مشاهده ميشود در اعتقاد شو پنهاور نميتوان یافت مگرنیچه با قوت تمام در آوان قرن بیستم همه باور های بشری راتکان داد وقویترین ضربه را به نظام ارزشی اخلاق موجود آن روزگار وارد کرد که به باور بسا اندیشمندان جهانبینی پست مدرن از دیدگاه نیچه متأثر است، حتی فروید باغده اودیباش از نیچه به نیکی یاد ميكند، بنابراین دورۀ پس از رنسانس باورهای اخلاقی وغیر اخلاقی وشناخت اخلاق خیلی به دورۀ سقراط وسوفيست ها مشابه است در این دوره کانت به ذات فی نفسه واخلاقی انسان اشاره دارد وخرد را مرجع شناخت روابط اخلاقی انسان میداند به باور او انسان با خرد ميتواند خیر را بشناسد وبااین شناخت روابط ومعیار اخلاقیاش را نسبت به دیگران تعيين کند کانت که به عنوان روشنگر، فیلسوف، متفکر، دیندار و حتی بی دین در آثارش نمودارشده به نوعی با هر جریان فکری ساخته واز هر جریان فکری باورهای را گرد آورده وبه زعم خود تلطیف شان کرده از جمله اخلاق مسحیت را بانفی الهیات به عنوان نظام اخلاقی اش ارائه ميكند با اینهم کانت مدعی است که او در زمینۀ خرد واخلاق انسانی به چنان موفقیت دست یافته که دانشمندان ساینس به کپرنیک دست یافته اند اما نیچه از راه میرسد با وصف که آیدیالیست است بیشترین ضربه را به باورهای اخلاقی وجهانبینی آیدیالیستها میزند. نیچه با همه داشته های بشری تماس های منتقدانه برقرار ميكند ولی بیش از همه به اخلاق وباورهای اخلاقی غرب آن روزگار به ویژه به ارزش های اخلاقی مسحیت وکلیسا صدمه میزند وبه نوعی به اخلاق وفرهنگ یونان باستان وباورهای اخلاقی فیلسوفان پیش از سقراط نزدیک ميشود وباور فلسفیاش را بابیان استعارۀ ارادۀ قدرت ابراز میدارد که در سوفيست ها نیز این امر قابل شناخت است در فلسفه اخلاقی پست مدرن هم قدرت ویا تأثير قدرت در ایجاد روابط وارزش ونظام های فکری قابل مشاهده است از جمله در آثارفوكو، اگر چه در این زمینه دانشمندان نظرفوکو را نقدکرده اند وچنین گفته اند که اگر تمام نظام های فکری واخلاقی متأثر از قدرت موجود است ودر ایجاد شان قدرت سهم به سزای دارد پس آرای خود فوکونیز از این امر مبرا نيست امابه باور نیچه وفیلسوفان پست مدرن در زمینه ارزشگذاری اخلاق، قدرت مسلط از راه های متنوع سیاست، هنر، فرهنگ...استفاده کرده است.نیچه اخلاقیات را روش برای منظم کردن ویکسان کردن افراد جامعه میداند که اساس گله گریانه دارد وامیال مثبت فرد زنده نیز در این گله گرایی نابود ميشود. اگر دقت کنیم نیچه به نوعی با اخلاق ناتوراليستی نزدیک ميشود واز نظریاتش نگرشهای روانشناسانه، انسان شناسانه، جامعه شناسانه وحتی زیست شناسانه را ميتوان احساس کرد اگر چه تشکیک نیچه در زمینهاي تبارشناسی اخلاق طبیعتاً افراط گرایانه به نظر میرسد، آنجاکه میگوید: درگزاره اصلی من؛ از هیچ گونه پدیدۀ اخلاق خبری نیست تنها یک تفسیر اخلاقی از این پدیده در کاراست. این تفسیر خود، سرچشمه فرا اخلاقی دارد نیچه در وجود اخلاق شک ميكند واخلاق را تفسیر فرا اخلاقی دانسته به زبانشناسی نزدیک ميشود اما گاهی در نظام اخلاقی نیچه تأثير الهیات را هم ميتوان مشاهده کرد از جمله در استعارۀ اراده معطوف به قدرت ورجعت ابدی ابرمرد، زیرا معلوم نیست اراده قدرت وابرمرد از چه نوع حقیقت ناشی است وبا چه پیشتوانه عرض وجود ميكند با آنكه استعارۀ ابرمرد نیچه در فلسفه اخلاقی اگزیستانسیالیزم سارتر قابل مشاهده است آنجا که میگوید انسان وقتی در جهان به وجود میآید کاملاً تنها است باید به خود سازی بپردازد وخود را خود فرد بسازد تا قادر به زندگی کردن گردد ورنه هیچ منبع فرا انسانی او را حمایت نخواهد کرد استعارۀ اراده قدرت را ميتوان در تحقیق علمی پوپرمشاهده کرد، در این تحقیق اوبه این باور میرسد که جهان مجموعهاي گرایشها است که درتقابل باهم چیز فراتر از خود را تبارز میدهند که به آن جهان، زندگی وروابط عینی حیات ميتوان گفت نیچه در تبار شناسی اخلاق همانقدر که به امیال انسان نزدیک ميشود به تاریخ وتاریخ نویسی نیز نظر می افگند این امر را روشن میسازد که انسان با آنكه به خود چون موجود خود مختار وغیر تاریخی مینگرد اما حقیقت آن است که همه محصول گذشتهاي پیچیدۀ سیاسی- اجتماعی است که اگر به تاریخ نويسی توجه کنیم این امر ميتواند روشن شود که چگونه اخلاق ارزشگذاری ميشود واین ارزشگذاری اخلاقی، اراده آزاد خلاق ما را ضعیف ومنفعل ميگرداند باید گفت که نیچه در زمینه تبارشناسی اخلاق به زیست شناسی داروین نزدیک شده میگوید:" زیرا تاریخ مبارزه اخلاق با غرایز اولیه حیات خود بزرگترین نمونۀ بیاخلاقی است که تاکنون برزمین وجود داشته است. این امر نمایانگر تنازع بقا در زیست شناسی داروین ميتواند باشد، زیرا به باور داروین تنها اقویا ميتواند بماند وبه زندگی ادامه دهد، بناءً ضعیفا ناگزیراند برای جلوگیری از امیال سرکش اقویا اخلاق وارزشهای اخلاقی را پی ریزی کنند ونامش را رحم وشفقت گذارند چنانكه افلاطون نیز به این باور در زمینه اخلاق میپردازد.
در نتیجه ميتوان گفت نیچه به اخلاق فردی گرایش دارد ومیگوید: از« اخلاق » آن دستگاه ارزشگذاری به ذهن من متبادر می شود که باشرایط زندگی یک موجود تاحدی همرا و همعنان می گردد."وفضیلتهای اخلاقی به باور اوباید ازشرایط تنکارشناختی برخوردارباشد این امر به اخلاق بهداشتی وزیست محیطی امروز خیلی نزدیک است در چونین گفت رزدشت نیز نیچه به ارزش تن میپرداز وبیان میدارد که نباید به تن به دید خوار نگریست یا درپی نفی تن بود وکسانیکه سبب کاستن لذات تن ميگردد شدیداً مورد انتقاد زردشت قرار ميگيرد، بالا خره نیچه به پرسش این امر میپردازد که اخلاق اراده قدرت چه کسی است؟ وخود به پاسخ پرسش پرداخته طوری وانمود ميكند که پس از سقراط تلاش برای چیره ساختن ارزشهای اخلاقی بردیگر ارزشها آغاز ميگردد وبه نوعی این تلاش منفی ميخواهد تاریخ وهمه چیز را اخلاقی بسازد ودر نهایت کوتاه میگوید سه قدرت پشت این امر نهان است (1) غريزۀ گله دربرابر نیرو مندان وناوابستگان، (2) غریزه رنجوران وبی بهرگان در برابر نیکبختان، (3) غریزه میانه حالان در برابر کم نظیران، امااین سخن نیچه را نباید فراموش کرد که در زمینه اخلاق میگوید: «از آنچه عظيم است، يا باید هیچ نگفت یا باعظمت سخن گفت وبا عظمت سخن گفتن یعنی به دور از آلایش وآریش.»
با اینهم بسااز فیلسوفان دورۀ رنسانس وپسا رنسانس در زمینه اخلاق سخن گفته اند، اما نشان بارز در این دوره ها همین دو چهره که عبارت از کانت ونیچه ميباشد است که در دوجهت راه میسپارد اگر چه کانت هم به آزادی واختیار فردی نظر دارد، ولی بازوگشوده وفراتر از ایدیولوژيها همپای نیچه در آشکار سازی این موضوع نپرداخته، مارکس هم نگرشهای به اخلاق درزمینه جامعه شناسی سیاسی- اقتصادیاش دارد که اخلاق موجود را کوبیده وآنرا نظام ارزشگذاری میداند که انگیزۀ این امر درست مقابل آرای نیچه است، زیرا به باور نیچه ارزشهای اخلاقی ساخته وپرداختۀ ضعیفان است ومارکس باور دارد که ارزشگذاریهای اخلاق ساخته وپرداخته بهره کشان روزگار است که به گونه طفیلی زندگی میکنند ونميخواهند این موقعیت شان را از دست بدهند، باید گفت نظر مارکس رنگ وبوی سیاسی وکلی گرایانه دارد، اما نظر نیچه در زمینه انسان شناسانه وروانشناسانه است که حتی مفاهیم زبانشناسی را نیز در بر ميگرد باید گفت که نیچه هم ادعای بداخلاقی را ندارد، نظر یاتش را اخلاق گرایانه میداند ولی به نوعی که با ارزشهای موجود روزگار ناسازگار است، او اعتقاد داشت که ارزشهاي اخلاقی غرب آن روزگا به بن بست رسیده ودیگر با غریزۀ زندگی وزنده سازگار نیست، بناءً خود این ارزشها سبب نابودي شان ميگردد او پیشبین شد که اخلاق به نوع دیگر در حال تکوین است اگر دولتها آیندۀ کوشش شان در پی امنیت ورفاه فردی باشد واین افراد با روابط آزاد جمع وجامعه را بسازد، باز هم حق بانیچه وپست مدرن ها خواهد بود ومعیار اخلاقی همکاری جز با کل از میان خواهد رفت؛ زیرا هر چه امنیت فردی ورفاه فردی گسترده شود پناه، دامن وآغوش امن کل از بین میرود فقط ناامنی رفاه و اقتصادی فردی است که قبیله وگله ها را به وجود میآورد وجز را ناگزیر میسازد با کل باشد واراده کل را بپذیرد اوخودش را نفی کند بازهم دامن زندگی وحیات گسترده است وحق با زنده وزندگی خواهد بود هر چه زندگی فراخ شود زنده هم به استقلال دست خواهد یافت، تنها زندگی است که توسعه مییابد تازگی وتنوع وارزش مییافریند ومتفکران با تعجب به این جریان مینگرند وهر کس به تفسیر وشناخت این جریان میپردازد، ميشود در این باور به زندگی وکسترش زندگی با ژان ژاک روسو همنوا گردیم وبگوئيم که زندگی متفکرانه، زندگی منفی وبیمار گونه است که به فرد وبعضی افراد دست میدهد یعنی همه تحول روند وتغیير در طبیعت حیات وجهان نهفته است که تبارز مییابد و وجودش را به پیش میکشد وبه اطرافش میپراگند. بدنیست که ازدید ویل دورانت فلسفه را در این دوره تنها اخلاق بدانیم که چگونگی استفاده وبکار گیری علم را در ارتباط بازندگی، جهان، محیط زیست وانسان روشن سازد وموضوع دفاع اش شخصیت انسان وآنچه که به انسان ارتباط ميگيرد باشد.
این مطلب پژوهشي بود در باره اخلاق در فلسفه از جمله چند فیلسوف که نظر بر جسته در زمینۀ اخلاق داشتند؛ البته پیچیدن بسیار به آرای نیچه بیانگر تمایل خاص من به این فیلسوف نیست، ولی پیش بینيهای نیچه در کذر از مرحله مدرن به پسامدرن بی تأثير نبوده ونیست، بازهم برخی بدبینيهای نیچه را نسبت به زندگی که از شکست در زندگی شخصي به ویژه جنسی او ناشی ميشود به خودش میگذاریم، بالاخره باید گفت که زندگی اخلاقی از هر نوع که باشد چاره ساز برای زندگی اجتماعی نخواهد بود، شاید بعد از این اخلاق جایش را به خورده فرهنگ های اجتماعی رفتاری بدهد که اساس وگفتمانهای خقوقی داشته باشد؛ بناءً آنچه که در فلسفه اخلاقی پس از این در نظر خواهد بود که قبول و اعتناي ما را به تنوع حق وحقوق برانگیزد وبپذیریم که هر نوع مدل زندگی بر ميگردد به شخصیت وپسند زنده در صورت که مزاحم مانباشد قابل احترام است وبه گونۀ اخلاق تبارز خواهد کرد.
روابط اخلاق و حقوق
با آنکه تنها قانون است که حدود کردار ، رفتار و روابط اجتماعی ما انسان ها ، را تأمین و تعیین می کند مگر این تردید در برابر قانون برای هر کس که در پرتو قانون زندگی می کند وجود خواهد داشت که مشروعیت این قانون ناشی از ارادۀ کیست ؟
شاید برای یک انسان مدرن که فهم و تفکر برایش در محدوده حیات و زندگی کنونی و زمینی ارزش دارد ، مشروعیت و مبنای هر نوع از قانون را منشأ از حقوق بداند ، حقوق که خیر همگانی از آن استنباط گردد و برای زندگی انسان و شخصیت حقوقی افراد ضرورت آن محسوس باشد در اینجاست که ما فراتر از قانون به حوزۀ بزرگ حقوقی می رسیم که به آن حقوق طبیعی یا حقوق فرضی ، آفاقی میگوئیم در چنین یک موقعیت تفکر حقوقی ما با معنای ذهنی و عینی حقوق نزدیک می شویم حقوق عینی در همزیستی و قانون ملموس است ، معنای ذهنی حقوق رابطۀ اخلاقی را با حقوق کلی و در ضمن با حقوق عینی که همانا قانون باشد برقرار می کند .
اگر چه اخلاق در عالم عمل درگیر باور های ویژۀ محلی ، مذهبی و دینی می باشد که ما به یک باور کلی اخلاق نمی رسیم طوری که نظریه پردازان حقوق بشر را با ارزش های دینی خاص خودشان می خواهند مقایسه کنند و معیار رعایت آن را با باور دینی که دارند قابل احترام بدانند، درکل نظر یه پردازان فرقه های در زمینه عرف و عادات ، اخلاق و حقوق را اعلام کرده اند و در ضمن تأثیر و روابط عرف و عادات و اخلاق را در هنگام وضع قانون برای قانون گذاران لازمی دانسته و حتی به این باور اند که در صورت تنا قضات شدید قانون یا حقوق وضعی با عرف و عادات و اخلاقیات جامعه ، این چنین قانون ممکن در هنگام اجرا دستخوش خشونت گردد . اما این را نباید فراموش کنیم که تا فرق عرف و عادات را با اخلاق قبول نکنیم به ارزش کلی اخلاقی نخواهيم رسید ، وقتی که میگویم ما اخلاق افغانی داریم که باید این اخلاق افغانی ما در وقتی قانون گذاری در نظر گرفته شود یا خارجیان به اخلاق افغانی ما احترام بگذاراند این امر هرگز اخلاق شده نمی تواند و اخلاق هم نیست، بلکه عرف و عادات است که برای ما افغان ها تنها ارزش دارد یعنی اشتراک کردن در مراسم رسم و رواج ها ، احترام به زیارت ها و یادر موقع گذر از کنار زیارتی دعا کردن ،کالا پوشیدن ولی اگر کسی از پوشش کالای که از اقتدار اجتماعی برخودار است سرباز می زند و یا از کنار زیارت می گذرد دعا نمی کند اخلاق را نقص نکرده ، بلکه از اجرای عرف و عادتی مرسوم سرباز زده است ، اگر باورهای رسم و رواجی شان را هر مجتمع انسانی اخلاق بداند در اینجا ما نفی ارزش کلی اخلاق را فراهم می گردانیم ، اخلاق در عالم نظر شاید همانند حقوق بشر و یا مانند حقوق طبیعی باشد که برای جهان انسانی ارزش همسنگ داشته باشد درست است آنچه که ما در این جهان با آن به عنوان ارزش یا بی ارزشی بر می خوریم ناشی از ساخته و پرداختۀ ذهنی و عملی انسان باشد که به گونۀ قرارداد های اجتماعی تبارز یافته یا این قرارداد ها آگاهانه وضع شده و یا هم نا آگاهانه و اسطوره تبارانه در ذهن آدمی جا گزیده است از این جمله می توان قانون یا حقوق وضعی را نام برد که خیلی در روابط انسانی محسوس و ملموس است ، اما برخی ارزش های دیگر یعنی حقوق بشر ، حقوق طبیعی و اخلاق به پیمانهای قانون اساسی کاربرد ندارد؛ بناءً با توسعه اجتماعی گاهی اتفاق می افتد همه چیز که به عنوان ولا وپست در ذهن ما انبار است آشفته شود حتی قانون کار بردش را از دست بدهد و درک که ما از حقوق داریم دیگرگون شود که در نتیجه جامعه دستآورد قانون دموکرات نایل آید با آنکه همه چیز نسبی است ، ولی زمانی مورد توجه و پشتیبانی انسانی قرار می گیرد که به عنوان ارزش بر جامعه تحمیل می شود ، عرف و عادات ، اخلاق و حقوق ساخته و پرداختۀ انسانی است ، یا انسان به چو نین امور آگاهانه توجه کرده اند و یا ناآگاهانه در فعالیت روزمرگی شان به دریافت چونین اموری پی برده اند بی آن که بداند به حقیقت ثابت این چونین امور باورمند شده اند در حالی که همه چیز واقع شده است .
برای درک درست اخلاق ناگزیریم که ارزش های عرفی و عادتی خویش را که ملی و یا محلی است از اخلاق جدا بدانیم زیرا اخلاق تجلی خیر خواهانه انسانی است که فراتر از عرف و عادات حتی قانون و حقوق می تواند تبارز کند ممکن است که برخی از ادیان و عرف و عادات مردمی و حتی قانون سرزمینی اجازه ندهد که دو شخص از دو دین مختلف ازدواج کنند و یا نسبت به هم عشق بورزند، ولی اشخاص دچار همین اشتباه قانونی و عرفی شوند به هم پیمان دوستی ببندند در چنین لحظه می توان تجلی انسانی و انسان دوستانه را مشاهده کرد که فراتر از عرف و عادات و قانون یا حقوق وضعی می ایستد که به آن عاطفه یا عواطف اخلاقی باید گفت که تنها در دایره انسانیت قابل ارزش است .
همبستگی و روابط اخلاق با حقوق
اخلاق و حقوق از جمله سلوک انسانی است که اخلاق جنبه ذهنی دارد و شخص خودش داور عمل اخلاقی اش می تواند باشد ، اما حقوق یا قانون و حقوق وضعی خود را عینی می سازد که داور یک امر حقوقی در این وضعیت نه خود شخصی بلکه کسی دیگر باید باشد با اینهم بین امر اخلاقی و حقوقی روابط و همبستگی وجود دارد از جمله احترام به انسان ها بدون درنظرگیری دین ، وطن ، عرف و عادات در اکثر نظام های قانونی تبارز یافته که از ویژگی های قانون مدرن می باشد اگر به حقوق فراتر از قانون های رسمی نظام های سیاسی نظر داشته باشیم همبستگی های کلی تری می توان بین اخلاق و حقوق پیدا کرد به طور نمونه می توان از حقوق بشر امروز نام برد یا به حقوق طبیعی افراد اشاره کرد رعایت حقوق بشر بیشتر جنبه اخلاقی دارد تا پشتوانه قانونی؛ زیرا برای رعایت حقوق بشر بایدافراد آموزش انسان دوستی را بیاموزد ، قانون یا حقوق وضعی بیشتر جنبه آمره واجبار دارد که حاکمیت از تطبیق قانون حمایت می کند .
برخی ها قواعد اخلاقی را عبارت از دساتیر رهنمونی دانسته که اساس تمییز خوب از بد می باشد از این نگاه اخلاق را با حقوق از جمله با حقوق وضعی که همانا قانون باشد در ارتباط می داند اما معلوم نیست که معیار این خوب و بد را در کدام قانون وضعی باید جستوجو کرد در حالی که در نظام های قانونی مختلف معیار از خوبی و بدی یا درک از حق و با طل مختلف میباشد، اخلاق معیار برای خوبی و بدی شده نمی تواند ، زیرا اخلاق فقط میتواند بدون درنظر گیری معیاری از بدی ، خوب باشد یعنی اخلاق خوب است فی نفسه تنها قانون است که معیار برای خوب و بد تعیین می کند ، همبستگی اخلاق و حقوق از جمله حقوق بشر در این است که حقوق بشر فقط خوبی را آموزش می دهد و اخلاق نیز خوبی است .
فرق حقوق و اخلاق
اگر به مراحل اولیه اجتماعی نظر اندازیم با تردید متوجه خواهیم شد که در این مراحل ضوابطی که فعالیت های آدمی را تنظیم می کند خصیصه ذهنی دارد و یا عینی و تا چه حدودی ، از چه کسی وتحت چه شکلی می توان رعایت این ضوابط را خواست ممکن رعایت ضوابط فعالیت های اولیه آدمی براساس عرف مورثی شکل می گرفت و یا هم از اقتدار های ذهنی روانی دیگری ضوابط فعالیتی آدمی احاطه می شد بنابر این می توان ادعا کرد که در آن دوران ، حقوق ، اخلاق ، دین ، عرف و عادات و سایر اقتدار های ذهنی اسطورهای دست به دست هم داده مجموعه کامل را می ساختند که چنین اخلاق و حقوق با هم مختلط است حتی درنظر یونانیان دولت هدف اخلاقی دارد اما رفته – رفته حقوق موفق شد تا صفات و وجوه افتراق خود را از دیگر ضوابط انسانی به دست آورد اگر مبالغه نشود به چنین افتراق حقوق از اخلاق و سایر عرف و عادات در نظام حقوقی روم باستان می توان مشاهده کرد حتی گاهی در تفکیک نظری نیز به چنین درک می توان رسید آنجا که از حقوقدان رومی «پل» نقل می کنند : « آنچه از نظر حقوقی مجاز است ، معلوم نیست موافق اخلاق هم باشد. »
به سخن ساده می توان گفت حقوق به وجود آورندهاي رابطه بین افراد است که از نظر حقوقی هر فرد قادر به انجام آن است یعنی در حقیقت حقوق قدرت و اقتدار به هر فرد می بخشد که به آن می توان اقتدار حقوقی گفت که حاصیت طرفینی دارد و زمینۀ همزیستی اجتماعی را فراهم میگرداند ، اما اخلاق اختصاص به فرد دارد به طور نمونه وقتی که ما در یک نهاد فرهنگی درس می خوانیم در مقابل پول می پردازیم؛ بناءً در اینجا زمینه روابط حقوقی فراهم می گردد که طرفین از رعایت مطالبه حقوقی برخوردارند ، اگر کسی در قریه یا محلی کلاس درسی را ایجاد کند بدون این که از کسی حقوق مالی بطلبد یا قرار دادی هم در میان نباشد این شخص هر وقت بخواهد می تواند از تدریس دست بکشد حتی ناگهانی به طور غیر مترقبه ، کسی یا مرجعی ادعای داوری حقوقی در بارۀ او نخواهد توانست فقط این شخص می تواند در مورد عملش داوری اخلاقی داشته باشد که فقط بر می گردد به درون خودش که به بیرون و روابط عینی ارتباط نمی گیرد .
مسئله روابط اخلاق با حقوق یکی از مهم ترین مسایل فلسفۀ حقوق می باشد که برخی از نظریه پردازان فسلسفه حقوق کوشیده اند تا موفق به عرضۀ نظریۀ منسجمی در عرصهای فرق حقوق با اخلاق شوند ، یعنی حقوق را در خواست های عملی باید جست به این معنا که حقوق باید در مسایل مربوط به فکر ، عقیده و مذهب نقشی نداشته باشد به نظر تمازیوس اخلاق با عالم درون سروکار دارد ، و حقوق فقط با عالم برون ، در نتیجه اخلاق قدرت اجبار را ندارد و حال آنکه بر عکس ، حقوق واجد چونین قدرتی است ، تمازیوس فراتر از این به نقطه دیگر دست گذاشته ، که اخلاق ، قبل از هر چیز ، از وجدان ذهنی سرچشمه می گیرد ، ولی حقوق مربوط به تشکیلات عینی زندگی اجتماعی است .
جدایی چونین باور حقوق و اخلاق را کانت نیز تأیید کرده اما به وسیله پیرو بزرگ کانت ، فیخته این چنین تفکیک حقوق با اخلاق به حد آخر خود رسیده این فیلسوف چونین نظر داشت که حقوق موضوعه اموری را مجاز می دارد که از نظر اخلاقی ممنوع است ، برای مثال قوانین به طلبکار اجازه می دهد که در اعمال حق خود نسبت به بدهکارۀ حتی اگر بدهکار در عسرت به سر میبرد ، بی رحمی نشان دهد .
اما پس از فیخته برخی ها کوشیدند تا نقاط مشترک و اتحاد اساس حقوق و اخلاق را روشن کنند از جمله نقاط مشترک اخلاق وحقوق طبیعی را ، در نتیجه می توان گفت فرق اخلاق با حقوق موضوعه قابل مشاهده است .
به طور مثال کشور تجاوز گر از نظر قانونی به عساکرش اجازه می دهد که هر کجا عساکر در حال دفاع کشور مقابل را دستگیر میکنند ، بکشند؛ اما سرباز نمی خواهد این عمل را اجرا کند در اینجا این سرباز نقض قانون یا حقوق موضوعهاي کشور متبوعش را فراهم کرده که سبب مجازاتش می تواند شود ، اما یک امر اخلاقی را انجام داده که برایش ارزش داوری دارد .
در فرجام باید گفت چه بسا موضوع های جنجال بر انگیز و حتی فلسفی فقط زبان و مدلول های بی دال باشد که حیات شان را در مفاهیم و انتقال محض مفاهیم زبانی حفظ می کنند ، زیرا زندگی بازندگان چنان برخورد می کند که هیچ کس را بیکار نگذارد کسانی که از فعالیت های عملی باز می ماند آن ها را به سوی فعالیت های نظری می کشاند و کسانی که در چنین فعالیت هم نمی گنجند . به دنیای خیال میکشاندش ، زیرا بیکار ماندن نافی زندگی است زندگی نمی خواهد به سادگی خود را نفی کند ، بهتر است اگر بگوئیم که بازي های زبانی یا مفاهیم سازی محض زبای کار ساده ای هم نیست ، زیرا یکی از ویژگی های استعداد خاص انسانی است که انسان را در زمینه شعر گویی و سخن گفتن از سایر زندگان متفاوت و مشخص میسازد ، انسان است که با تفکر و فراتر از تصویر و ماده به معنا میرسد و با چنین تفکرات پیچیده و خیالی مسئله می سازند ، شایدگرانسنگ ترین کتاب های هنری و موضوعات نظری ما در چونین حوزه بگنجد که از ارزش جهانی هم برخودار است با پوزش باید گفت که اخلاق با همه بزرگیش شاید هم یک کلمۀ دو هجایی باشد و یا هم نباشد حق باشماست .
منابع ومأخذ
1. لذات فلسفه، ویل دورانت ، برگردان به پارتی عباس زریاب چاپ: دانشجویی، چاب نخست: 1344
2. شوک آینده، الوین تافلر، برگردان به پارتی حشمت الله کامرا، چاپ: چاپخانه مهارت. چاپ چهارم 1379
3. انفعالات نفس، فلسفه دکارت، برگردان به پارتی منوچهر صانعی دره بیدی انتشارات بین المللی الهدی 1376 چاپ اول
4. لقمان، فضل نام علمی پژوهشی در حوزه سیاست و اندیشه اسلامی سال اول شماره اول بهار 1383
5. فلسفه در عصر تراژیک یونانیان، خریداریش نتیجه، برگردان دکتر مجید شریف چاپ تهران جامی چاپ اول 1378
6. فلسفه حقوق، دل، وکیو، برگردان دکتر جواد واحدی اسناد دانشگاه تهران نشر میزان چاپ اول بهار 1380
7. کمیته 300 کانون توطئه های جهانی دکتر جان کولمن ترجمه یحیی چاپ گلشن چاپ نهم 1381.
8. محمد الغزالی اخلاق مسلمان ترجمه مومن حکیمی ، چاپ اول تاریخ چاپ 1382هـ ش ناشر بنگاه نشراتی پیغام ص 2، ص15، ص17 و ص 46
9. داکتر یوسف قرضاوی فقه سیاسی ترجمه عبدالعزیز سلمی ص83،ص87 و ص 89
10. زین العابدین رهنما جلد الو ، دوم و سوم مکمل پیامبر چاپ بهار 1383 خورشید ناشر اداره داردالنشر افغانستان ص 588
11. بابک عالیخانی بررسی لطایف عرفانی در نصوص عتیق روستایی چاپ اول 1379 ، چاپ و صحافی معراج ص43 و ص 75
12. کدار ناث تیواری دین شناسی تطبیقی ترجمه سید ابوطالب فنایی و محمد ابراهیمیان سال چاپ بهار 1376 ص 9، ص35،36،39، ص 49، 50، ص69، ص 72،103،115 ، 117، 139، 161، 162.
13- اراده معطوف به قدرت؛ فرید ريش نیچه، دکتر مجید شریف-1378 نیل، صفحه 19-172-174
14- فلسفه در عصرتراژیک یونانیان؛ دیبا ،صفحه 166-172-174
15- لذات فلسفه ویل دورانت. ویل دورانت ؛ عباس زریاب 1344 دانشجویی صفحه 102-104-108
16- سیراندیشه فلسفی در غرب. دکتر فاطمه؛ زیبا کلام 1378 "دانشگاه تهران، صفحه 15-18-22-26
17-کانت کارل یا سپرس. دکترمیرعبدالحسین. نقیب زاده "افست گلشن، صفحه 163
18-نیچه ومکتب پست مدرن. دیورابینسن ابوتراب سهراب.فروزان نیکوکار 1380 "شایک
صفحه 21-23-25
19-سرچشمه های دانايي ونادانی.کارل پوپر، عباس باقری 1380 "مهدی
20- فلسفه حقوق دل-وكيو ترجمه دكتر جوادي چاپ اول 1380 نشر ميزان صفحه 37.41.42.44.46
21- مبادي حقوق مؤلف آستاد نصر الله استانكزي سال چاپ 1383 خورشيدي صفحه 4.
22- اسطوره شناسي حقوق نوين پيتر فيتس پاتريك ترجمه محمد علي نوري چاپ اول 1382 نشر كتابخانه گنج مدنش صفه 111 و 176.